|
چه تنهاست سنگ! چه داستان ها که از دل کوه میداند و شیشه طاقت ندارد ذره ای از آن را بشنفد! و من به تنهایی ِ سنگ ایمان دارم هرچند گاهی ناباورانه سنگ می شوم و دست می شوم و پرتاب میشوم و می شکنم..! وه! چه آرام من از من می شکنم.... به سادگی ِ من ایمان بیاور...
○ ○ ○ به خدایی که همهء نام هایش را بلد نیستم... : کمی هوا توی ِ سرنگ بوسهء سوزن روی ِ دست از مو واسم باریکتره فاصلهء بـُرد ُ شکست گوش کن! صدامو میشنوی؟ هی تو !.. خدااا ! خدای ِ منگ جا خوردی از دیوونگیم؟ خودت گفتی : باهام بجنگ.. به چیت می نازی دیگه تو ؟ به اینکه عمرم دست ِ تـُست؟ خلع سلاحت می کنم... شکست ِ من ، شکست ِ تـُست! بهشت ِ تو ارزونی ِ اون بنده های ِ صالحت قید همه چیز و زدم درس خوبی میدم بهت کمی هوا توی ِ سرنگ یه کم فشار تو رگ ِ دست ( چشام دارن رو هم میان ) لعنت به بـُرد... تـُف به شکست! خوبه!.... تو هم کمی بچش.. از طعم ِ باخت! از طعم ِ جنگ! با اونهمه اسم عجیب (!!) شکست خوردی از یه سرنگ...
محسن شیرالی خرداد ماه 1387 ○ ○ ○ پ ن 1 : حالم بده.. گاهی بدجور با خودم کلنجار میرم.. و اکثرا به نتیجه ای نمی رسم. یه چیزی رو این وسط نمیتونم درک کنم.. اونم خودمم!! پ ن 2 : بعضی چیزها را نمی شود نوشت... من همان چیزها را بیشتر دوست دارم! پ ن 3 : ترانه (یا هر اسم دیگری که میشود بر آن نهاد!) را برای مادر خواندم... گریست... مادر است دیگر... پ ن 4 : کمی خسته ام... از سوالات چشمان مردی که هر روز در آیینه می بینم و جوابی برای آنها ندارم! |
|
+به خاک سپرده شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:22 توسط محسن . ش |
|
|
کو شانه ای تا به یمن حضورش ، بلاهت این دل ساده را زار بزنم..؟ من غریبانه به این بی کسی ِ ممتد و تلخ ، مصلوبم! کجاست حافظه ای که تمثــــیل دلتنگی هایم را به پاس تنها اندکی دلخوشی به او هدیـه کنم ؟ کو چشمی که میان اینهمه چشمان آلوده ، سوسوی ِ اعتماد را در ژرف ترین و بدیهی ترین تکیه کلامم ( سلام.. ) بیابد ؟ کاش کسی بود تا بداند میان اینهمه دست نوشتـــــه های سپید و ترانه های سیاه و خاطـرات خاکستری تنها به دنبال دستی میگردم که دست مرا بگیرد و در جواب سلامــــــــم صادقانـه بگوید : سلام.... میان این سمفونی ِ تلخ ، تنها به دنبال نـُتی میگشتم که معنی ِ "اعتماد" میداد... همین.... ○ ○ ○ پ ن : آنقدر از دست سادگی هایم کلافه ام که چشم ندارم خودم را ببینم. آنقدر در این ساعات ِ یخ زده و منجمد از خودم متنفرم که جرات نمی کنم از کنار آیینه عبور کنم.. آنقــدر از تلاش باطلــــم برای اینکه به خودم بقبولانـم که " اشتباه می کنی " مایوســم که توان ندارم قامت راست کنم... چند سال پیر شدم طی چند روزی که گذشت... دلم به حال خودم میسوزه! .. آنقدر از دست سادگی هایم کلافه ام که دوست دارم روی اسمم عق بزنم و این دل را از سینه بیرون بکشم و در زباله دانی ِ روزمرگی چال کنم! دوست دارم مثل همه باشم.. فارغ از احساس و فکر و خیال و اعتماد و سادگی و دلبستگی و .... ! اما افسوس.... |
|
+به خاک سپرده شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:12 توسط محسن . ش |
|
|
باکره گی دلیل قانع کننده ای برای پاکدامنی ست ، اما وجدان چیز دیگریست.. ○ ○ ○ و من گاهی چه بی وجدان می شوم ای خدای جیـبـی.. و من گاهی چقدر تو را فراموش می کنم ای خدای جیبی! وقتی تو را در جیب دیگر پیراهن هایم جای میگذارم و یا جوهر روان نویسم روی سر و صورتت میریزد و یا زمانـــی که تو را همراه رخت های چرک (سهوﺃ) درون ماشین لباسشویی می اندازم و خیلی وقتهای دیگر که خیلی کارهای دیگر میکنم ، از خودم منزجر میشوم ای خدای جیبی.. تو آنقدر کوچک الابعادی که همــیشه همراه من هستی.. در جیب های مستـطیل شکل پیراهن هایم! و آنقدر بزرگی که در ذهن هیچ یگانه پرست سخیفی نمی گنجی! مرا ببخش... وقتهایی که بی وجدان میشوم.. مرا ببخش وقتهایی که خنگ میشوم... ببخش این همیشه مومن را... تو که میدانی هیچگاه دندانهایم را از لذت هم آغوشی با این دوران لکاته بهم نفشردم! تو که میدانی دستـــــــــــانم هیچگاه پستان های سخت و شهوت زای رذالت را لمس نکرد و به نام تو به هیچ مجسمه ای سنــــگ نزدم و به نام تو دروغ نگــــفتم و به نام تو دل نشــــکستم و به نام تو صـــاحب مکتب و ایدئولوژی نشدم و به نام تو نان نخوردم... من با نام تو فقط گریستم و عاشق شدم! میدانم که میدانی! پس این هر از گاه فراموشکاری هایم را ببخش ای رفیق! ای خدای جیبی! آمین ؟ ؟ ؟ ○ ○ ○ شب بـیـداری : روزها مــــی خوابمو شب ها بیدارم با ســـــــــیگـار و ترانه ای رو لبهام یه فنــــجون چای تلخ و ساز ناکوک شبـــیه بـــــــوفم و تنــــــــهای تنهام تــــرانه های تــــام* و ســـاز کلـــهر صدای تیک تیک ساعت رو دیوار یه مشتی قرص کوفتی روی میزم این اوضاع ِ منه... این منه بیمار از عشقای خیالـــــــــــــیم می نویسم از احساسی که داغــــش به دلم موند از اون دستی که با یک شاخه مــریم منو از عشق و دلبستگی ترسوند پر از خط سیاهن چکنویس هام خطوطی مثل شـــــــــــــریان تب سرد خطوط درهـــــــــم و بی معنی و پوچ که نه شادن نه غمگین ان نه دلــسرد دیگه نه ذوق ِ ساز زدن رو دارم نه حوصله واسه ترانه گفتن نصیحت دیـــــــگه تو کــــــّتـّم نمی ره! همـه حرفـا تــو گوشـم حرف ِ مـُفـتن! همین روزا تو روزنامه مـــی خونی " یک دیوانه هزار شب ِ نخـفـتـــــه" روزا می خوابم و شــــــب ها بیدارم تا چشمم به چش کسی نـــــیـوفته!! محسن شیرالی زمستان 1386 خواننده و آهنگساز مورد علاقهء من Tom waits : * تام ○ ○ ○ پ ن ١ : واقعا معضل بزرگی داره میشه این درد شب بیداری! کارم شده خط خطی کردن کاغذهای بی زبون و نوشتن ترانه هایی سیاه و تلمبار کردن سوال هایی بی جواب توی این ذهن مغشوش! پ ن ٢ : کی فکرشو میکرد این کارشناسی ارشد اینجوری سوهان روحم بشه! 9 واحد مسخره اعصابم رو بهم ریخته! چه کنم که خود کرده را تدبیر نیـست! پ ن 3 : خیلی خسته ام.... |
|
+به خاک سپرده شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:33 توسط محسن . ش |
|
|
ساعت چنده ؟ .. خواب دیدم مردی چاقویی روی گلویم میگذارد و سرم را بیخ تا بیخ می برد! بعد مادر می رقصد و می آید و همهء کسانی که میشناسم و نمیشناسم کـِل می زنند و بعد بزرگ میشوم و بعد لای کوچه های فاز دو پرسه میزنم و زنی با لباس عروس بلند بلند می گرید و بعد شب میشود و مسلم کبوترهایم را پس می آورد و بعد کارنامه می دهند و من گریه میکنم و بعد در خانه ای خلوت و چراغانی شده ، بکارت دختران نابالغ همسایه را با سور برمیدارند و بعد روی نیمکت پارک ساحلی سالها منتظر تو مینشینم و بعد کسی خبر می آورد در آزمون دکترا پذیرفته شدم و مادر بعنوان جایزه بیست و پنج تومان میدهد تا یخمک پرتقالی بخرم اما در راه سکه را گم میکنم و بعد خانم حسین پور مرا با خط کش تنبیه میکند و همان موقع کبوترهایم گرسنه میشوند و لباس نو میخرم و عید میشود و پدر مهربان است ، بدون موهای سپید و بعد نامرئی میشوم اما تو مرا میبینی و بعد پدر بزرگ می پرسد : درسـِت کی تموم میشه؟ و بعد ستاره ای بعنوان اشانتیون به من میدهند و بعد از دانشگاه اخراج میشوم به جرم همبستر نشدن با لکاته ای هزار ساله و همان موقع تیر میخورم در کوچه ای بن بست که انتهای آن سگ ماده ای زوزه می کشد و بعد کسی با خنده میگوید تو دیگر هیچگاه نمی آیی..... و من گریه میکنم! ... من گریه میکنم... بعد از ربع قرن زیستن ، با گریه از خواب بر می خیزم! و زیر پتو می روم و می گریم.. صورتم را روی تخت فشار می دهم و میگریم.. و می گریم که تعـبـیر خواب بلد نیستم! .. ساعت چنده؟ . . |
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:59 توسط محسن . ش |
|
|
من تو.. قرار شد میانمان هیچ چیزی نباشد.. حتی یک " واو " ِ ساده.. من و تو غلط بود.. من تو.. میانمان هیچ چیزی نبود.. قرار بود تمام مویه هامان را با هم بخندیم.. و شادی ، کارت پستالی بود که بی دلیل رو میشد.. تا آنجا که لولیان خرفت حافظه ام می دانند میانمان هیچ چیزی نبود.. حرف و حدیث؟ زخم ِ زخم زبان؟ نه.. حتی یک واو ِ ساده هم میانمان نبود.. من تو.. قرار بود به بی نهایت میل کنیم.. بی هیچ حد و حصاری.. تا فردا.. تا سپیده.. تا بلوغ دستی ، که با تو برای تو مینوشت.. تا؟ قرار بود هیچ تایی میانمان نباشد.. هیچ حرفی.. واو؟ تا؟ نه... قرار نبود چیزی میانمان باشد.. . . و اکنون که آلوده ام به بی تویی
تازه فهمیدم : میان ما هزار و یک شب حرف بود.. حرفهای ناگفته... حرفهایی که باید می زدیم.. محسن شیرالی بهار 1382
○ ○ ○ پ ن ١ :( و باز هم همان جمله های همیشگی.. هیچ تغییری در چهارچوب خاکستری ذهنم حس نمیکنم). سال نو بر همه ، بخصوص دوستانی که منو همیشه مورد لطف قرار میدهند مبارک باشه. امیدوارم هیچ دلی نشکند و هیچ دلی نشکنیم.. همچنین امیدوارم در ســـال آتی تابوت هیچ عزیزی بر دوش نکشید و تولد ، تعریف خنده هاتان باشد... پ ن ٢ : بهار آمد تا نشان دهد چه زود همه چیز میگذرد.. در سالی که گذشت عزیزان بسیاری را از دست داده ام.. تلخ ترینشان فوت پدر بزرگ مهربانم بود.. همینطور کوچ قیصر امین پور و... رحمت خدا بر آنان.. و به راستی چه زود دیر میشود.. پ ن ٣ : هنوز نمیدونم پست قبلی رو چرا نوشتم.... پ ن ٤ : چرا مثل قدیما بوی بهار رو نمیشه استنشاق کرد؟ چقدر دلم واسه "کودکانه" تنگ شده.. " شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب با اینا زمستون و سر میکنم با اینا خستگی مو در میکنم..."
|
|
+به خاک سپرده شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:25 توسط محسن . ش |
|
|
امروز اتفاقی دیدمش.. بعد از چند سال باز هم سلام کرد.. اما نه.. اونوقت ها اینجوری سلام نمیکرد.. اون موقع ها یه لبخند اثیری میکاشت روی لبهاش و بعد میگفت : سلام محسن... ○ ○ ○ سلام بانو.. سلام من هیچ شباهتی به سلام امروز تو ندارد. سرد نیست.. سرخ است.. به سرخی چشمان مردی که نـُه سال آزگار تو را رب النوع احساس کرده و سخت دوست میدارد.. به سرخی جامه های سپیدی که همرنگ دل ِ خون شده اند.. سلام بانو.. خرفت شده ام بانو... گاها نوشته ام : شاید دیگر عاشق نباشم.. سفسطه کردم بانو.. وقتی تپش های دلم چنان ضربات سهمگینی را به سینه ام میزد می فهمم هنوز هم... چه گفتی بانو؟ یادم نیست.. آهان.. گفتی : چه کارا میکنی؟ .... چه جوابی دادم؟.. نمیدانم.. فقط میدانم دروغ گفتم. ببخش! بانو خجالت کشیدم جلوی دیگران بگویم : خون دل می خورم.. ببخش.. عاشق خجالتی تو نتوانست بگوید : بی تو از تو مینویسم.. ببخش.. پرسیدی : خوبی ؟... چه جوابی داشتم که بدهم جز اینکه باز هم به دروغ بگویم : خوبم.. نه! خوب نیستم.. همین حالا که دارم مینویسم فهمیدم که اصلا خوب نیستم.. پنجه های سست و دستان کرختم میلرزند.. می لرزند و لرزش چشم پسرکی را به یادم می آورند که نـُه سال پیش ساعت ها پشت دیواری می ایستاد که تو را فقط و فقط یک نگاه ببیند.. بگذار هرچه میخواهند بگویند و هرقدر که دوست دارند بخندند.. دیگر خجالت نمیکشم.. بگذار گمان ببرند از قرن ها پیش آمده ام.. پنجه هایم پنجه های پسرکی را به یادم می آورند که چه شب ها ساز برمیداشت و ترنم های فولک را با سوز مینواخت و آرام آرام.... "عجب دنیای عجیبی است دنیای اشک".. ناتوانم بانو.. از نوشتن این سرگیجهء خواب آلود.. و امروز چشمانت بیرحمانه از من فرار میکردند.. و زنی به سردی ِ تمام روزهایی که نیامدند روبروی من بود.. بانو چگونه آن احساس را زیر پوستت پنهان کردی؟ بانو چقدر برایم آشنا بودی.. گویی هزاران سال پیش از آن در دامنت آرمیده بودم و هزاران بار فروغ را زمزمه کرده ایم... بانو چقدر بزرگ شدی.. درست مثل آدم بزرگها سرد بودی.. بدون هیچ نشانی از آنهمه اشکی که ریختیم.. آنقدر بزرگ که اندیشه ات به ذهنم نمیگنجد.. آنقدر بزرگ که دستم در بی کران سرمای دستت گم شد.. و خداحافظی احمقانه ترین دستاورد بشر باز هم به سراغم امد.. خداحافظی کردی.. به چشمانم نگاه نکردی و گفتی خداحافظ ... ترسیدی؟ آره گلم... ترسیدی.. ترسیدی.. ترسیدی.. نه از من! از احساسی که زیر پوستت پنهان کردی.. ترسیدی.. ترسیدی باز هم مرور شوند یادآوری اشکهای من!... ترسیدی.. چند ثانیه شد؟ به دقیقه ای نکشید.. .. توی اتاقم سعی میکنم هرچه اتفاق افتاد را باز هم تجسم کنم.. اشک.. "ای به داد من رسیده تو روزهای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبـــــــهای وحشت من .. .... یاور همیشه مومن.. اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی...." پ ن۱ : باز هم می گم : کدوم احمقی گفته مردها نباید گریه کنند؟
|
|
+به خاک سپرده شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط محسن . ش |
|
|
فریب خوردم.. هشت هزار و هفتصد و شصت روز پیش خدای جیبی ام مرا فریب داد.. و به دنیا آمدم!.. وقتی از سیاره ام به این خاک سقوط کردم فهمیدم که عمرم کوتاه است.. من از روزی که به این دنیا آمدم٬ مُـردم! درست بیست و چهار سال و نه ساعت و ده دقیقه پیش من مُـردم!.. کاش زنی که میگویند مادر من است مرا نمی کشت! هبوط من به خاک و سقوط تا حد انسان! و میدانستم که مصلوب خواهم شد و برای چندمین بار باید
بمیرم.. آنقدر در این هشت هزار و هفتصد و شصت روز مُـرده ام که دیگر خسته شدم! و منتظر تولدی دیگرم برای بازگشت به جایی که بدانجا متعلقم! ... بیست و چهار سال از اولین باری که به دنیا آمدم و مـُردم می گذرد... ولی ای کاش میتوانستم لحظه ای ( و فقط لحظه ای!) بیابم جواب هزاران سوال پوسیدهٔ این ذهن
متروک را! چرا هیچکس از من نپرسید پی بشارت کدام رسول به تو ایمان آوردم ؟! چرا هیچکس در هیچ شبی و در هیچ خلوتی دستان مرا به دست نگرفت تا بفهمد دمای تن عریان من
هزاران درجه زیر زنده بودن است؟! چرا آژان ها در کوچه های خلوت٬ راه را بر من نبستند تا بـیـش از آن نگریم؟ چرا مادرم نتوانست بوی دلی که خون شده بود را از پیراهن های سپید و سیاهم براهند؟! چرا تو هیچگاه به یاد نیاوردی که یادآوری ِ تو یادگاری ِ هزاران آرزوی به یٲس مبدل شدهٔ من است؟ خون دل خوردم.. هیچکس از خون دل من نچشید... .. و هیچکس هیچ پاسخی نداشت! و من سقوط کردم.. و من پوسیدم. بی آنکه کسی بداند زیر این پوست پوسیدم. ذره ذره... و من مـُردم... ده بار.. صد بار.. هزار بار.. و هیچکس هیچ چیزی نفهمید! ○ ○ ○ بخشی از ترانه ء شب آخر :
شبی که بجز شکستن ٬ راه دیــــــــگه ای نداری شب حرفــــــــای نگفته شب بی نــــظیر دیدار |